تبلیغات
زلف قمر

زلف قمر
چون از خدا دوریم گرفتاریم گرفتاریم گرفتاریم!!!

در گفت و شنودی که ماه با زمین داشت، چنین عرض کرد: ای شمس! ای رازدار مهربان و عزیز! از این که مرا به نور آفتاب عالم تابت روشن نمودی، سپاس گزارم؛ لیکن از آنجایی که سالیان طولانی است محرمانی در بین زمینیان و آسمانیان ندارم، رنجیده شده ام؛ چرا که بواسطه ی نور آفتابت که در ظلمت شب بر من تاباندی، زمینیان را بر من شورانیدی و آسمانیان را از من برحذر کردی. ای شمس! از این همه تفضل و عنایتی که بر من روا داشتی و مرا از تاریکی مطلق به روشنایی کامل منور ساختی، بسیار در حضورت شرمنده ام، اما افسوس! مهتاب لطافت من که نتیجه آفتاب عنایت تو است، باعث شد که پرده از روی ظلمت زمینیان بردارد و آنها را به ظلم و جنایتشان رسوا گرداند و مرا به جرم روشنایی مهتابم که تو تفضل نمودی، سرزنش و توبیخ کنند و همین طور آسمانیان که به ظاهر، درخشنده جلوه می کردند با رؤیت بدر کاملم آنچنان نسبت به من محو و برحذر شدند که مجبور به کاهش نور مهتابم شدم .

کتاب زن طائر فردوس یا ساحر دوزخ

 




[ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 04:53 ب.ظ ] [ همسران: فاطمی نسب و رجبی ]

آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام                             مرغ او را گفت ای خواجه همام

صیادی پرنده ای را صید کرد. پرنده به او گفت: مرا آزاد کن تا تو را نصیحت کنم. اولین نصیحت را در دست تو و دومی را روی دیوار و سومی را روی درخت می گویم. صیاد پذیرفت. پرنده گفت: اولین نصیحتم این است که حرف محال را از هیچ کس باور نکن! پرنده نصیحت اول را گفت و صیاد او را آزاد کرد. پرنده پر زد و روی دیوار نشست و رو به مرد کرد و گفت: نصیحت دوم این است که بر گذشته افسوس نخور! با حسرت نمی توان چیزی را که گذشته برگرداند. پرنده این را گفت و روی شاخه درختی پرید و گفت: در شکم من مرواریدی است به وزن ده درهم که مانند آن در جهان وجود ندارد. تو این مروارید را از دست دادی چون روزی تو و فرزندانت نبود. صیاد تا این حرف را شنید شروع به ناله و فریاد کرد. پرنده گفت: به تو نصیحت کردم که تاسف گذشته را نخوری و حرف محال را از هیچ کس باور نکنی. تمام وزن من سه درهم است،پس چطور مرواریدی ده درهمی در شکم من وجود دارد؟ مرد صیاد وقتی فهمید چیزی را از دست نداده رو به پرنده کرد و گفت: حالا نصیحت سوم را بگو. پرنده گفت: مگر تو به آن دو نصیحت عمل کردی که من این نصیحت را رایگان به تو بگویم؟ نصیحت کردن انسان نادان مانند کاشتن دانه در شوره زار است.   

داستان های مثنوی    




[ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 02:59 ب.ظ ] [ همسران: فاطمی نسب و رجبی ]

سقوط در دره و دست سرنوشت

حادثه افتادن حضرت استاد در دره‌ای از كوههای شهرری یكی از صداها كرامتی است كه در صحنه زندگی ایشان می‌درخشد.
اصل ماجرا از اینجا آغاز شد كه جناب استاد به همراه عده‌ای از دوستان خود برای كوهنوردی به سوی ارتفاعات كوه در حال دویدن بودند كه ناگهان استاد بر لب پرتگاهی بلند رسیدند و هر چقدر سعی كردند تا خود را نگه دارند، موفق نشده، به پایین دره سقوط نمودند و در همان حالت بین زمین و آسمان از هوش رفتند. همراهان استاد كه با مشاهده این اتفاق گمان كردند تا چند لحظه دیگر بلور عمر ایشان خواهد شكست، برای آنكه مسؤولیت این حادثه را بر عهده نگیرند و این‌گونه تظاهر نمایند كه آقای قمری با آنها نبوده است، ایشان را رها ساختند و با اضطراب و پریشانی مسیر شهر را در پیش گرفتند، غافل از اینكه دست تقدیر الهی ایشان را كه 30 بهار از زندگی مباركشان سپری شده بود، برای آینده‌ای نزدیك حفظ خواهد كرد. حضرت استاد كه در دره افتاده بودند، پس از مدتی به هوش آمدند و هنگامی كه چشمان خویش را گشودند، خود را در اعماق دره یافتند.
گویا جریان را به كلی فراموش كرده بودند، به همین خاطر از خودشان پرسیدند: «چرا اینجا خوابیده‌ام؟!!». لحظاتی پس از آنكه از جای خود برخاستند و لباس‌هایشان را تمیز كردند، اصل حادثه به خاطرشان آمد و شگفت‌زده مشاهده كردند كه هیچ جای بدن و حتی گوشه‌ای از لباسشان هم كوچكترین خراشی برنداشته است. گویی دست تقدیر، حضرتش را از همان لحظه بیهوشی تا موقع اصابت بر زمین در آغوش گرفته و آرام بر روی سطح دره نهاده بود.
آنگاه كه از سلامتی خود مطمئن شدند، برای پیوستن به دوستان خویش كه در حدود یك كیلومتری از محل حادثه فاصله گرفته بودند، حركت نمودند و پس از نزدیك شدن به دوستان خود با صدای بلند آنها را مورد خطاب قرار دادند و آنها كه از دیدن ایشان مبهوت و حیرت‌زده شده بودند، آرام آرام برق شادی در دلهایشان جهیدن گرفت و از زنده ماندن ایشان بی‌نهایت خوشحال و مسرور گردیدند.



[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 01:38 ب.ظ ] [ همسران: فاطمی نسب و رجبی ]

                                            

روزی شیطان خدمت نوح نبی(ع) رسید و عرض کرد:می خواهم به تو بگویم که از چند صفت دوری کنی:

 از کبر پر هیز کن! زیر ا همین صفت کبر بود آنگاه که خداوند دستور داد برای آدم سجده کن، نگذاشت سجده کنم. اگر سجده می کردم کافر نمی شدم و از عالم ملکوت طرد نمی شدم.                              

از حرص دوری کن!  زیرا خداوند تمامی بهشت را در اختیار پدرت آدم گذاشت، فقط از یک درخت او را نهی کرد، ولی حرص آدم را واداشت تا از آن درخت خورد و از بهشت بیرونش کردند.             

از حسد دوری کن! زیرا قابیل فرزند آدم به برادرش هابیل حسد برد و او را کشت.   

سپس نوح پیامبر(ع) پرسید:به من بگو چه وقت بر فرزندان آدم مسلط می شوی؟                              

شیطان در جواب گفت: هنگام غضب، آنگاه که فرزندان آدم غضبناک شوند.

بحارالانوا(ج6،ص209)

 




[ دوشنبه 12 دی 1390 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ همسران: فاطمی نسب و رجبی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 35 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

پرده بردار ز رخ چهره گشا ناز بس است/ عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب